تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-» بانــــــــــوي بــــــــاران«-(¯`v´¯)-»
>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑»

حس

حس


امشب از چی میخوام بنویسم؟ هنوز خیلی نمیدونم... اصلا قصدی برای نوشتن نداشتم ... اومدم پای کامپیوتر و " جیپسی کینگ " گذاشتم... و حالا حس میکنم دلم میخواد بنویسم... عجب این "جیپسی کینگ " رهاست! چقدر با روحم هم خوانی داره... صدای روحنواز گیتار... لطیف و دلنشین... صدای خواننده... یه جوری با دل مرتبطه انگار از عمق درون بیرون میاد... خیلی دوستش دارم...

رها... رهای رها....

چقدر زیباست این موسیقی....

روزها می آیند از پس هم

و کسی نیست نگهدارد گذر تند زمان را گردش تند زمین را

و کسی نیست  بازپس دهد لحظه ای را که به غم به حسرت گذراندی

می آیند و میروند شاد باشی یا نه... چه رها باشی چه اسیر...

امروز، همان فردا بود دیروز تو را...

امروز تا چه حد بیشتر دوست داشتن را حس کردی؟

تا چه حد بیشتر بخشیدی؟

امروز به چند کودک خندیدی؟

چند گل بوییدی؟

چند سطر خواندی؟ چند سطر عمل کردی؟

مادرت باز دست تنها بود و تو غرق در خود بودی

تنها سلامی  و آنگاه لقمه نانی و شبت بخیر مادر و دیگر هیچ!

هیچ پرسیدی " مادر امروز چه سان بود روزگارت؟ "

هیچ در چشمان مشتاقش عشق کاشتی؟

چند وقت است که  دستانش را نبوییدی؟ نبوسیدی؟

و پدر...

حسرت یک شب خلوت با تو...

حسرت اینکه بیایی و شبی  فالی از حافظ  بگیری...

....

چند وقت است خدا را از ته قلب نخواندی؟

چند وقت است دانه دانه داده هایش را برای خودت نشمردی؟

تو چه کردی؟ او چه داده؟

او چه کرده؟... تو چه دادی؟

روزها می آیند از پس هم

و کسی نیست نگهدارد گذر تند زمان را گردش تند زمین را...

باز هم می گویی " باشد فردا " ؟

باز هم غافل از اینکه امروز همان فردا بود دیروز تو را...؟

فردا نه... همین حالا... همین حالا... همین حالا...

....

کاشتم...

همین امروز دو گل کاشتم...

یکی بر چشمان مادر

یکی بر لبهای آن دختر کوچک...

با آن لباس صورتی دست در دستان مادر

او شاد بود... فارغ از دنیا...

 و من... خندیدم...

 و او...  خندید مثل یک پروانه، زیبا....

و من... زندگی را چشیدم... شیرین بود حتی شیرین تر از رویا...

 پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
 امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید

 



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 0:59 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com