>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑» |
|
دوست دارم دیوونه... اي کاش يک پري بودم ... يا حداقل مي توانستم رويايي را به حقيقت تبديل کنم ... يا دستکم مي توانستم معجزه اي بيافرينم ... آن گاه تو را در يک جعبه بلورين حبس مي کردم .... جعبه اي کوچک به اندازه يک بند انگشت ... آنگاه آن را به زنجيري آويزان مي کردم ، و آن را به گردنم مي انداختم ، شايد آن لحظه ، وقتي که به قلبم نزديکتر شدي ، درست همانجا که قلبم به شوق ديدار تو مي تپد ... صداي قلبم را بشنوي ، صدايي که در خاموشي فرياد مي زند ... دوستت دارم نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |+|
|