تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-» بانــــــــــوي بــــــــاران«-(¯`v´¯)-»
>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑»

باور..................

نمی دونستم حرفشو رو باور کنم یا نکنم...

هر شب تو آسمون چشمک می زد...

صدام می کرد ...

وقتی دلش می گرفت تو آسمون جلوی پنجره ام میومد ،بغض می کرد...

دلش می خواست حرف بزنه ولی ساکت تر از همیشه فقط نگام می کرد...

یه بار خواستم دستمو دراز کنم بگیرمش بیارمش پایین تا هیچ وقت دلش نگیره

ولی یادم رفته بود قشنگیش به تو اوج بودنشه ... به همون دور بودنشه ...

وقتی نزدیکش شدم سوختم. آتیش گرفتم ...خیلی داغ بود ...

فکر کنم خودشم از سوزوندن من غصه اش گرفت ...

وگرنه خاموش نمی شد ...

حالا دوباره دارم ازش دور میشم ... هر چی دورتر میشم بیشتر نور می ده...

خیلی ازش دور شدم ...شاید دورتر از اولش...

 هر شب میاد جلوی پنجره ام ...

گاهی وقتا بغض میکنه ...گاهی وقتا می خنده ...

می خنده به کارام ... ولی یهو بعد هر خنده بغض میکنه !

روشو بر می گردونه و تو سیاهی گم می شه تا پیداش نکنم ...



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 8:21 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com