تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-» بانــــــــــوي بــــــــاران«-(¯`v´¯)-»
>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑»

دوستای گلم سلام.....خیلی دوستون دارم..

سلام .اما با شرمندگی زیاد....

نمی دونم هنوز چند تا از اون دوستای گلم برام باقی موندن ...بعد این مدت.

چون اصلا وقت نشد که بیام و بهشون سر بزنم .به خدا اوضاع وب اینجا خرابه.بهترین کار به نظر من ارتباط از طریق آی دی یا هو هستش .

هم سریع و هم راحته.حالا اگه خواستید آی دی زیرو اد کنید و بعد از اد کردنش خودتونو معرفی کنید.

اینجوری لااقل می تونیم از آپ شدن وبلاگامون هودیگرو باخبر کنیم.

نظر شما چیه !؟

باز هم شرمنده همه شمام......

آی دی :     ladyofrain.antifilter  


 

کاش می دانستی!؟

کاش میدانستی

این رو زها

چقدر دلگیرم

نمیدانم

چه شده است

چه ها بر سر رفته است

فقط

دلم  میخواهد بنویسم

دلم میخواهد شکوه کنم

اشکهایم همچنان

بر روی گونه ماسیده است

نمیدانم

چه بر سر این چشمها آمده است

که هی مثل باران بهار

 رگبار سر میگیرد

در این بیداد

در هجومی

از این همه وحشیگری زمان

به تاراج رفته ام

از این همه

نقش های خیالی

بو م های خالی

همهمه سکوت

دلتنگم 

ساز کوک ندارد 

غم از سینه میترواد

و درد بر پیکرم میتازد

روزها ورق میخورد

ساعتها ثانیه ها را در دلواپسی خویش

میکشد

و من فقط

سکوت ثانیه های شب را  به شماره میگذرانم 

تیک تاک تیک تاک

اما هیچگاه حرف تازه ای ندارد

جز آخرین آرزو ها

 که بر لبان خسته جاریست

اینجا نور ندارد

آسمانش ستاره ندارد

فقط

دود و دود و دود

و سیاهی است

شک دارم

اینجا جای من نیست

نفسم گرفته

چرا این پنجره هیچوقت نسیم ندارد ؟

باید بروم

نمیدانم به کجا

شاید سفری بی بازگشت

تا بی پایانی یک آغاز

افسوس!! 




نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 10:18 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

بعد از یک ماه

 عادت نكرده ایم...


چشمهای مان را بسته بودند
و لبهای مان را دوختند
تا به تاریكی و سكوت معتادمان كنند
ایستاده ایم به تاریكی
چشمهای مان بسته است
و لبهای مان دوخته
با نعره های شكسته
در حفره حفره های گلوهامان
فریاد می كنیم
عادت نكرده ایم
عادت نمی كنیم.

 بي پاسخ ماند...!


دستها بالا بود

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!


سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند...

سلام به همه دوستایی که اومدن و تو این مدت شرمندم کردن چه یه یادگاری برام نوشتن و چه ننوشتن.

معذرت می خام که نتونستم برای بازدیدشون برم.

واقعا وضعیت وب اینجا اعصاب ادمو داغون می کنه وگرنه حتما انجام وضیفه می کردم.

بازم ممنونم و امیدوارم از این به بعد بیشتر بتونم بیام و از خجالتتون در بیام .

قربون صفای تک تک تون...... یا حق 



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 1:20 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com