>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑» |
|
حالا چـرا؟! سلام به همه دوستای بارونیم. اینجا (تو رشت)که هوا بد جور بارونیه.جای همتون خالی.آدم با صداش آروم می شه.(البته نه همیشه) یه مدت آپ نداشتم.چون هم اعصابم داغونه و هم ..... ولش کن. ولی دیدم امروز که سالگرد شهریار هستش واقعا خیلی بی معرفتیه که ازش چیزی ننویسم. پس این شما و اینم شهریار.... منتظر نظراتتونم.........منوزیاد منتظر نذارید!!! شهریار (محمدحسین بهجت تبریزی) فرزند آقا سید اسماعیل موسوی، معروف به حاج میرآقا خشكنابی، در سال ۱۳۲۵ هجری قمری (شهریور ماه ۱۲۸۶ هجری شمسی)، در بازارچه میرزا نصراله تبریز واقع در چای كنار، چشم به جهان گشود.و پس از یك دوره بیماری، در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷، دار فانی را وداع گفت و در مقبرةالشعرای تبریز به خاك سپرده شد. جوانی
جوانی شمع ره كردم كه جویم زندگانی را، نجستم زندگانی را و گم كردم جوانی را. كنون با بار پیری آرزومندم كه برگردم، به دنبال جوانی كوره راه زندگانی را. به یاد یار دیرین كاروان گم كرده را مانم، كه شب در خواب بیند همرهان كاروانی را. بهاری بود و ما را هم شبابی و شكر خوابی، چه غفلت داشتیمای گل شبیخون جوانی را. چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی، كه در كامم به زهرآلود شهد شادمانی را. سخن با من نمیگویی الاای همزبان دل، دایا با كه گویم شِكــِوهی بی همزبانی را؟ نسیم زلف جانان كو؟؛ كه چون برگ خزان دیده، به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را. به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان، خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را. نمیری "شهریار" از شعر شیرین روان گفتن، كه از آب بقا جوئید عمر جاودانی را.
روحش شاد... نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 3:44 بعد از ظهر |+|
خسرو گلسرخی خسرو گلسرخي شاعر و نويسنده ي آزاده ي ايراني بهمن ماه سال ۱۳22 در شهر رشت چشم به جهان گشود و در 29 بهمن ۱۳52 در ميدان چيت گر تهران تيرباران شد . يادش گرامي باد .
تساوي معلم پاي تخته داد مي زد نمی دونم چرا این مطلبو برای این پست انتخاب کردم.......شاید چون....... نمی دونم ! دوست دارم کمکم کنید تا جواب این سوال خودمو بذم....منتظرتونم.... نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 3:25 قبل از ظهر |+|
در مورد قالب سلام
۳-که دیگه نمی گم تا اگه کنجکاو شدید و این کارو کردید خودتون ببینید چی می شه!!!!
نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 2:9 قبل از ظهر |+|
از مرگ یه شعر خیلی قشنگ از شاملو پیدا کردم .واقعا پر معنی و تکون دهندست.نمی دونم نظر شما چیه!!
از مرگ هرگز از مرگ نهراسیده ام. اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. هراس من ـباری ـ همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد. جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن ـ اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم. احمد شاملو نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 2:43 قبل از ظهر |+|
|