>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑» |
|
ستاره من...
روشن ترين ستارهء شب سلام
به آهستگي
بزرگ شديم.
نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 1:53 قبل از ظهر |+|
حس حس رها... رهای رها.... چقدر زیباست این موسیقی.... روزها می آیند از پس هم و کسی نیست نگهدارد گذر تند زمان را گردش تند زمین را و کسی نیست بازپس دهد لحظه ای را که به غم به حسرت گذراندی می آیند و میروند شاد باشی یا نه... چه رها باشی چه اسیر... امروز، همان فردا بود دیروز تو را... امروز تا چه حد بیشتر دوست داشتن را حس کردی؟ تا چه حد بیشتر بخشیدی؟ امروز به چند کودک خندیدی؟ چند گل بوییدی؟ چند سطر خواندی؟ چند سطر عمل کردی؟ مادرت باز دست تنها بود و تو غرق در خود بودی تنها سلامی و آنگاه لقمه نانی و شبت بخیر مادر و دیگر هیچ! هیچ پرسیدی " مادر امروز چه سان بود روزگارت؟ " هیچ در چشمان مشتاقش عشق کاشتی؟ چند وقت است که دستانش را نبوییدی؟ نبوسیدی؟ و پدر... حسرت یک شب خلوت با تو... حسرت اینکه بیایی و شبی فالی از حافظ بگیری... .... چند وقت است خدا را از ته قلب نخواندی؟ چند وقت است دانه دانه داده هایش را برای خودت نشمردی؟ تو چه کردی؟ او چه داده؟ او چه کرده؟... تو چه دادی؟ روزها می آیند از پس هم و کسی نیست نگهدارد گذر تند زمان را گردش تند زمین را... باز هم می گویی " باشد فردا " ؟ باز هم غافل از اینکه امروز همان فردا بود دیروز تو را...؟ فردا نه... همین حالا... همین حالا... همین حالا... .... کاشتم... همین امروز دو گل کاشتم... یکی بر چشمان مادر یکی بر لبهای آن دختر کوچک... با آن لباس صورتی دست در دستان مادر او شاد بود... فارغ از دنیا... و من... خندیدم... و او... خندید مثل یک پروانه، زیبا.... و من... زندگی را چشیدم... شیرین بود حتی شیرین تر از رویا... پرسیدم : زیبا یی چیست؟ نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 0:59 قبل از ظهر |+|
سهراب... نيلوفر از مرز خوابم مي گذشتم، سايه تاريك يك نيلوفر روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود . كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟ *** در پس درهاي شيشه اي رؤياها، در مرداب بي ته آيينه ها، هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم يك نيلوفر روييده بود . گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت و من در صداي شكفتن او لحظه لحظه خودم را مي مردم . *** بام ايوان فرو مي ريزد و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد . كدامين باد بي پروا دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟ *** نيلوفر روييد، ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد من به رؤيا بودم سيلاب بيداري رسيد چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود در رگهايش من بودم كه مي دويدم هستي اش در من ريشه داشت همه من بود كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد از مجموعه زندگي خوابها ***** نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 2:51 بعد از ظهر |+|
فریدون مشیری پس از باران گل از تراوت باران صبحدم، لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست
روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است
فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز
ببين در آينه ي روزگار نقش بلا
كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز
چگونه درد شكيبايي اش نيازارد
دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
***** قطره، باران، دريا ازدرخت شاخه در آفاق ابر، برگ هاي ترد باران ريخته ! بوي لطف بيشه زاران بهشت، با هواي صبحدم آميخته ! *** نرم و چابك، روح آب، مي كند پرواز همراه نسيم . نغمه پردازان باران مي زنند، گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم ! *** سيم هر ساز از ثريا تا زمين . خيزد از هر پرده آوازي حزين . هر كه با آواز اين ساز آشنا، مي كند در جويبار جان شنا ! *** دلرباي آب، شاد و شرمناك، عشقبازي مي كند با جان خاك ! خاك خشك تشنه دريا پرست، زير بازي هاي باران مست مست ! اين رود از هوش و آن آيد به هوش، شاخه دست افشان و ريشه باده نوش ! *** مي شكافد دانه، مي بالد درخت، مي درخشد غنچه همچون روي بخت! باغ ها سرشار از لبخند شان، دشت ها سرسبز از پيوندشان ، چشمه و باغ و چمن فرزندشان ! *** با تب تنهائي جانكاه خويش، زير باران مي سپارم راه خويش . شرمسار ازمهرباني هاي او، مي روم همراه باران كو به كو . *** چيست اين باران كه دلخواه من است ؟ زير چتر او روانم روشن است . چشم دل وا مي كنم قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم : *** در فضا، همچو من در چاه تنهائي رها، مي زند در موج حيرت دست و پا، خود نمي داند كه مي افتد كجا ! *** در زمين، همزباناني ظريف و نازنين، مي دهند از مهرباني جا به هم، تا بپيوندند چون دريا به هم ! *** قطره ها چشم انتظاران هم اند، چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند . هر حبابي، ديدهاي در جستجوست، چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !» مي كنند از عشق هم قالب تهي اي خوشا با مهر ورزان همرهي ! *** با تب تنهائي جانكاه خويش، زير باران مي سپارم راه خويش. سيل غم در سينه غوغا مي كند، قطره دل ميل دريا مي كند، قطره تنها كجا، دريا كجا، دور ماندم از رفيقان تا كجا ! همدلي كو ؟ تا شوم همراه او، سر نهم هر جاكه خاطرخواه او ! شايد از اين تيرگي ها بگذريم . ره به سوي روشنائي ها بريم . مي روم، شايد كسي پيدا شود، بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟ ***** نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 2:46 بعد از ظهر |+|
برای تو که ، عزیزترینی صدای باران را می شنوی ؟ منتظر نباش که شبی بشنوی، : از این دلبستگی های ساده دل بریده ام که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام تو قعی از تو ندارم اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان هر جور راحتی ! باران زده من ! همین سوسوی تو ، از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهائیم کافیست من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه ، گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم -همین- می دانم که به حرفهایم می خندی حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم ، باران می آید صدای باران را می شنوی ؟ نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:48 قبل از ظهر |+|
وداع وداع می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد - می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل (فروغ فرخزاد) نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:27 قبل از ظهر |+|
یه سخن هم از شاملو فرياد و ديگرهيچ فريادي و ديگر هيچ . چرا كه اميد آنچنان توانا نيست كه پا سر ياس بتواند نهاد. *** بر بستر سبزه ها خفته ايم با يقين سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از بستر سبزه ها با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم *** اما ياس آنچنان توناست كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست ! فريادي و ديگر هيچ ! ***** احمد شاملو از مجموعه باغ آينه نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 1:57 قبل از ظهر |+|
حضرت زينب (س) قصه پر غصه زينبم من ، زينبم رو در وطن آورده كس نيارد در وطن رنجي كه من آورده ام هر كه آيد از سفر ، سوغات آرد در وطن من هزاران خاطرات دلشكن آورده ام با دل چون لالة پژمرده ، هفتاد و دو داغ در وطن از مرگ هفتاد و دو تن آورده ام گلبنان با صفا را كشته ام در كربلا بلبلان خونجگر را در چمن آورده ام يوسفم را گرگهاي كربلا بدريده اند در وطن تنها از او يك پيرهن آورده ام اينهمه خاري كه در پاي يتيمان كرده جا هست سوغاتي كز آن دشت و دمن آورده ام سرگذشت ماه در خون خفته و خاك تنور داستان مهر تابان و لگن آورده ام زانهمه شمعي كه بردم در زمين كربلا شمع بيماري براي انجمن آورده ام قصّة پر غصّه اي راجانب ام البنين از ابوالفضل رشيد صف شكن آورده ام « پيروي » من هم به يثرب اشكي و آه دلي بهر خير مقدم اين شير زن آورده ام حسينعلي ركن منظر (پيروي) وفات حضرت زينب رو به همه شما دوستان تسليت عرض مي كنم. نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 1:21 قبل از ظهر |+|
میلاد مولود کعبه اي علي! باران رحمت بر كوير سينه اي وسعتي نوري كه دنيا دائماً محتاج توست آبروي آدميزادي، بشر مديون توست در كوير روزهاي تشنگي و اشك و آه اسم پاكت قوتي در كوره راه بي كسي ذوالفقارت رهگشاي قله آزادگي بوي قرآن، بوي پاكي، بوي مردم مي دهي بوي پرواز كبوتر، بوي آيه مي دهي مي شود با عشق تو آيينه ها را فتح كرد مي شود همراه با انديشه ات پرواز كرد اي بشر! اي مبتلاي نان و فولاد و دغل گه كنار خاك و خون ذوالفقار و خيبر است از علي دائم مددجو گر تو را هر مشكلي است با علي همدم بشو تا با خدا مونس شوي اي علي! اي ابر رحمت بر تن پاييز ما گر تهي دستيم و آلوده دليم و رو سياه میلاد مولود کعبه و مولای درویشان عالم رو اولا به پدر عزیزم وثانیا به شما دوستان عزیز تبریک می گم. پدر جون دوست دارم .برای همیشه...... نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 1:29 قبل از ظهر |+|
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |+|
رویا باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور ياد عشقی كه با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور روی ويرانه های اميدم دست افسونگری شمعی افروخت مرده ئی چشم پرآتشش را از دل گور بر چشم من دوخت ناله كردم كه ای وای، اين اوست در دلم از نگاهش، هراسی خنده ای بر لبانش گذر كرد كای هوسران، مرا می شناسی قلبم از فرط اندوه لرزيد وای بر من، كه ديوانه بودم وای بر من، كه من كشتم او را وه كه با او چه بيگانه بودم او به من دل سپرد و بجز رنج كی شد از عشق من حاصل او با غروری كه چشم مرا بست پا نهادم بروی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خاك سياهش نشاندم وای بر من، خدايا، خدايا من به آغوش گورش كشاندم در سكوت لبم ناله پيچيد شعله شمع مستانه لرزيد چشم من از دل تيرگی ها قطره اشكی در آن چشم ها ديد همچو طفلی پشيمان دويدم تا كه درپايش افتم به خواری تا بگويم كه ديوانه بودم مي توانی به من رحمت آری دامنم شمع را سرنگون كرد چشم ها در سياهی فرو رفت ناله كردم مرو، صبر كن، صبر ليكن او رفت، بی گفتگو رفت وای بر من، كه ديوانه بودم من به خاك سياهش نشاندم وای بر من، كه من كشتم او را من به آغوش گورش كشاندم از كتاب اسير ( اولين مجموعۀ شعر فروغ فرخزاد که در۱۷ سالگی منتشر شد.) نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |+|
پدر بزرگ انالله واناالیه راجعون
همه از خداییم وبه سوی خدا باز می گردیم .
مادر عزیزم درگذشت پدر عزیز ومهربانتان را به شما تسلیت عرض میکنم .
پدر بزرگ همیشه دوستت دارم ... نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 10:5 بعد از ظهر |+|
ماه رجب حلول ماه رجب . ماه آرزوها و ولادت حضرت علی (ع) و امام باقر(ع) و بقیه مناسبت های مبارک این ماه رو رو به همه شما دوستان عزیز تبریک می گم و امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید در ادامه... دلتنگ میشوی و بزرگتر از بیدی «شاید شهید عشق شود این مرد» به اطراف نگاه میکنی و مردی نبود ترانهها که تمامی ندارند نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 3:10 قبل از ظهر |+|
افرینش خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي. خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي. خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه. آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي کشيد... يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد. بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخ رو زمين و شکل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. سينشو چسبوند به سينه آدم. خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش. آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد. آدم با چشاش مي خنديد. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد. اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد. نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 2:44 قبل از ظهر |+|
|