تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-» بانــــــــــوي بــــــــاران«-(¯`v´¯)-»
>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑»

ستاره من...


روشن ترين ستارهء شب سلام
تو همان ستاره اي كه طره هاي مواج شب را به كناره هاي سواحل سحر دوخته اي
تو همان ستاره اي كه به افولت اوضاع روزگارمان گرگ و ميش مي شود و قمرمان مقرب برج عقرب
تو همان ستاره اي كه چشم كه بر هم بنهي شب مي شويم. به تمامي.
تو همان ستاره اي كه ..
چه مي گويم
دارم از تو نشاني مي دهم
وقتي كه هفت آسمان اينروزها تنها يك ستاره دارد
و تو همان ستاره اي ...

به آهستگي


بزرگ شديم.
به آهستگي..
بادبادكهاهامان را به گردن آويختيم و گيسهاي بافته بر باد رفتند.
تابها بند رخت شدند وديگر از بابت كله معلق شدن خيالمان تخت تخت شد.
خيالت تخت مادر!
درختهاي گلابي را به نيمكتهاي دانشكده فروختيم.
دستمالهاي آبي را ديگر باد با خود به حياط همسايه نخواهد برد. گيره دار شده ايم.
تجربه ها. گيره هاي پولاديند مادر.
تجربه ها دستمال دل را به طناب مصلحت مي دوزند.

                                                                      
تجربه ها همه چيز را از آسمان به زمين مي آورند.
چشمها را. ابروها را. دستها را. دستمال ها را. درخت ها را..
حتي خواب و خيال را.
آدم حتي به خواب و خيال آدم رحم نمي كند.
آدم حتي به خاطره هاي آدم رحم نمي كند.
آدم حتي به خودش رحم نمي كند.
آدم .. آدم را مي ميرد.
خيلي قبل ازينكه بميرد.
خيلي قبل ازينكه براي ابد بميرد.
براي اينكه بتوانيم تا ابد تنها زندگي كنيم بايد يكي را (حداقل يكي را) در درونمان كشته باشيم



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 1:53 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

حس

حس


امشب از چی میخوام بنویسم؟ هنوز خیلی نمیدونم... اصلا قصدی برای نوشتن نداشتم ... اومدم پای کامپیوتر و " جیپسی کینگ " گذاشتم... و حالا حس میکنم دلم میخواد بنویسم... عجب این "جیپسی کینگ " رهاست! چقدر با روحم هم خوانی داره... صدای روحنواز گیتار... لطیف و دلنشین... صدای خواننده... یه جوری با دل مرتبطه انگار از عمق درون بیرون میاد... خیلی دوستش دارم...

رها... رهای رها....

چقدر زیباست این موسیقی....

روزها می آیند از پس هم

و کسی نیست نگهدارد گذر تند زمان را گردش تند زمین را

و کسی نیست  بازپس دهد لحظه ای را که به غم به حسرت گذراندی

می آیند و میروند شاد باشی یا نه... چه رها باشی چه اسیر...

امروز، همان فردا بود دیروز تو را...

امروز تا چه حد بیشتر دوست داشتن را حس کردی؟

تا چه حد بیشتر بخشیدی؟

امروز به چند کودک خندیدی؟

چند گل بوییدی؟

چند سطر خواندی؟ چند سطر عمل کردی؟

مادرت باز دست تنها بود و تو غرق در خود بودی

تنها سلامی  و آنگاه لقمه نانی و شبت بخیر مادر و دیگر هیچ!

هیچ پرسیدی " مادر امروز چه سان بود روزگارت؟ "

هیچ در چشمان مشتاقش عشق کاشتی؟

چند وقت است که  دستانش را نبوییدی؟ نبوسیدی؟

و پدر...

حسرت یک شب خلوت با تو...

حسرت اینکه بیایی و شبی  فالی از حافظ  بگیری...

....

چند وقت است خدا را از ته قلب نخواندی؟

چند وقت است دانه دانه داده هایش را برای خودت نشمردی؟

تو چه کردی؟ او چه داده؟

او چه کرده؟... تو چه دادی؟

روزها می آیند از پس هم

و کسی نیست نگهدارد گذر تند زمان را گردش تند زمین را...

باز هم می گویی " باشد فردا " ؟

باز هم غافل از اینکه امروز همان فردا بود دیروز تو را...؟

فردا نه... همین حالا... همین حالا... همین حالا...

....

کاشتم...

همین امروز دو گل کاشتم...

یکی بر چشمان مادر

یکی بر لبهای آن دختر کوچک...

با آن لباس صورتی دست در دستان مادر

او شاد بود... فارغ از دنیا...

 و من... خندیدم...

 و او...  خندید مثل یک پروانه، زیبا....

و من... زندگی را چشیدم... شیرین بود حتی شیرین تر از رویا...

 پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
 امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید

 



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 0:59 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

سهراب...

نيلوفر

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

از مجموعه زندگي خوابها

*****



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 2:51 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

فریدون مشیری

 

پس از باران

 

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

*****

 

 

قطره، باران، دريا

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

 

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

*****

 

 



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 2:46 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

برای تو که ، عزیزترینی

صدای باران را می شنوی ؟

منتظر نباش که شبی بشنوی، : از این دلبستگی های ساده دل بریده ام

که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشته ام

یا در آسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام

تو قعی از تو ندارم

اگر دوست نداری

در همان دامنه ی دور دریا بمان

هر جور راحتی ! باران زده من !

همین سوسوی تو ، از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهائیم کافیست

من که این جا کاری نمی کنم

فقط گهگاه ، گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم

-همین-

می دانم که به حرفهایم می خندی

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم ، باران می آید

صدای باران را می شنوی ؟



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:48 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

وداع

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد - می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

(فروغ فرخزاد)



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:27 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

یه سخن هم از شاملو

فرياد و ديگرهيچ

 

فريادي و ديگر هيچ .

چرا كه اميد آنچنان توانا نيست

كه پا سر ياس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدي بي شكست

از بستر سبزه ها

با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم

***

اما ياس آنچنان توناست

كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !

فريادي

و ديگر

هيچ !

*****

                                                      احمد شاملو

                                                      از مجموعه باغ آينه



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 1:57 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

حضرت زينب (س)

قصه پر غصه

زينبم من ، زينبم رو در وطن آورده

كس نيارد در وطن رنجي كه من آورده ام

هر كه آيد از سفر ، سوغات آرد در وطن

من هزاران خاطرات دلشكن آورده ام

با دل چون لالة پژمرده ، هفتاد و دو داغ

در وطن از مرگ هفتاد و دو تن آورده ام

گلبنان با صفا را كشته ام در كربلا

بلبلان خونجگر را در چمن آورده ام

يوسفم را گرگهاي كربلا بدريده اند

در وطن تنها از او يك پيرهن آورده ام

اينهمه خاري كه در پاي يتيمان كرده جا

هست سوغاتي كز آن دشت و دمن آورده ام

سرگذشت ماه در خون خفته و خاك تنور

داستان مهر تابان و لگن آورده ام

زانهمه شمعي كه بردم در زمين كربلا

شمع بيماري براي انجمن آورده ام

قصّة پر غصّه اي راجانب ام البنين

از ابوالفضل رشيد صف شكن آورده ام

« پيروي » من هم به يثرب اشكي و آه دلي

بهر خير مقدم اين شير زن آورده ام

                                                                                      حسينعلي ركن منظر (پيروي)

وفات حضرت زينب رو به همه شما دوستان تسليت عرض مي كنم.



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 1:21 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

میلاد مولود کعبه

 

اي علي! باران رحمت بر كوير سينه اي
آسماني عشق، يعني شهري از آيينه اي

وسعتي نوري كه دنيا دائماً محتاج توست
سرزميني ناتمامي، آسمان ها تاج توست

آبروي آدميزادي، بشر مديون توست
آفتاب صبح يلدايي، سحر مديون توست

در كوير روزهاي تشنگي و اشك و آه
دست هايت سايبان كودكان بي پناه

اسم پاكت قوتي در كوره راه بي كسي
ياد تو آرامشي در لحظه دلواپسي

ذوالفقارت رهگشاي قله آزادگي
واژه هايت مشعلي تا قريه آيينگي

بوي قرآن، بوي پاكي، بوي مردم مي دهي
بوي دريا، بوي باران، بوي زمزم مي دهي

بوي پرواز كبوتر، بوي آيه مي دهي
بوي لالايي مادر زير سايه مي دهي

مي شود با عشق تو آيينه ها را فتح كرد
خيبر فولاد وار سينه ها را فتح كرد

مي شود همراه با انديشه ات پرواز كرد
درب آبي رنگ شهر آسمان را باز كرد

اي بشر! اي مبتلاي نان و فولاد و دغل
آري آري «از علي آموز اخلاص عمل»

گه كنار خاك و خون ذوالفقار و خيبر است
گه انيس لحظه هاي روشن پيغمبر است

از علي دائم مددجو گر تو را هر مشكلي است
هر چه باشد حيدر است، هر چه باشد او علي است

با علي همدم بشو تا با خدا مونس شوي
در هجوم موج ها آسوده چون يونس شوي

اي علي! اي ابر رحمت بر تن پاييز ما
اي اميد دست و بال از دعا لبريز ما

گر تهي دستيم و آلوده دليم و رو سياه
زمزم عشق تو ما را مي كند پاك از گناه

 
                                                                     شاعر :  يعقوب حيدري

میلاد مولود کعبه  و مولای درویشان عالم رو اولا به پدر عزیزم وثانیا به شما دوستان عزیز تبریک می گم.

                                    پدر جون دوست دارم .برای همیشه......



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 1:29 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد


در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 4:7 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

رویا

 

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته ای دور

ياد عشقی كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

 

روی ويرانه های اميدم

دست افسونگری شمعی افروخت

مرده ئی چشم پرآتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

 

ناله كردم كه ای وای، اين اوست

در دلم از نگاهش، هراسی

خنده ای بر لبانش گذر كرد

كای هوسران، مرا می شناسی

 

قلبم از فرط اندوه لرزيد

وای بر من، كه ديوانه بودم

وای بر من، كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

 

او به من دل سپرد و بجز رنج

كی شد از عشق من حاصل او

با غروری كه چشم مرا بست

پا نهادم بروی دل او

 

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

وای بر من، خدايا، خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

 

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگی ها

قطره اشكی در آن چشم ها ديد

 

همچو طفلی پشيمان دويدم

تا كه درپايش افتم به خواری

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي توانی به من رحمت آری

 

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشم ها در سياهی فرو رفت

ناله كردم مرو، صبر كن، صبر

ليكن او رفت، بی گفتگو رفت

 

وای بر من، كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

وای بر من، كه من كشتم او را

من به آغوش گورش كشاندم

                                                                                            از كتاب اسير 

( اولين مجموعۀ شعر فروغ  فرخزاد  که در۱۷ سالگی منتشر شد.)



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 12:57 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

پدر بزرگ

انالله واناالیه راجعون

همه از خداییم وبه سوی خدا باز می گردیم .

 

مادر عزیزم درگذشت پدر عزیز ومهربانتان را به شما تسلیت عرض میکنم .

 

پدر بزرگ همیشه دوستت دارم ...



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 10:5 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

ماه رجب

حلول ماه رجب . ماه آرزوها و ولادت حضرت علی (ع) و امام باقر(ع) و  بقیه مناسبت های مبارک این ماه رو رو به همه شما دوستان عزیز تبریک می گم و امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید  

در ادامه...

دلتنگ می‌شوی و بزرگتر از بیدی
روییده است بر ناگاه جاده‌ی کهنسال
شکوهمندانه ابتدای نگاهت را
به انتهای زمین پیوند می‌دهی
و صبح را اشارتی غیر مستقیم
که بــِروید
گم می‌شوی در برهوتی از آینه‌های عمودی
که هی تکرار می‌شود نگاهت
نگاهت
نگاهت

«شاید شهید عشق شود این مرد»

به اطراف نگاه می‌کنی و مردی نبود
و صدای ممتد کِـل
کِـل
کِـل
و صدای شکستن
هیاهوی عجیب و های و هوی باد
و خنجری که دور از غلاف
هی صیقل می‌خورد

ترانه‌ها که تمامی ندارند
و شاعر
قلمش را
در چشمانش فرو می‌کند.

 



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 3:10 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

افرینش

خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.

خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي کشيد... يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخ رو زمين و شکل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درس روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشاي سياه مثه شب آسمون٬ با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روي چشاي بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.

خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش مي خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد.

اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.


خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.


ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم.



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 2:44 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com