>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑» |
|
در شب کوچک من ِ افسوس
با د با برگ درختان میعا دی دارد در شب کوچک من دلهره ویرانیست . گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبا نه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتا دم . گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ِ ماه سر سخت و مشوش و بر این با م که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابر ها ِ همچون انبوه عزاداران لحظه باریدن را گویی منتظرند . لحظه ای و پس از آن ِ هیچ ! پشت این پنجره شب دارد می لرزد . و زمین دارد باز می ماند از چرخش ِ پشت این پنجره ِ یک نامعلوم نگران من و تست . ای سرا پایت سبز ! دستهایت را چون خاطره ای سوزان ِ در دستان عاشق من بگذار و . . . . . نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |+|
|