>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑» |
|
سلام چندتا فیلتر شکن دیگه: امیدوارم به دردتون بخوره.
نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |+|
فیلتر شکن این قسمتم برای حاج محسن و بقیه دوستای عزیزم می زارم امیدوارم که به دردشون بخوره:(خواهش می کنم نظر و پیشنهاد یادتون نره .اصلا الان بنویسید...ممنون) نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 5:35 بعد از ظهر |+|
تولد شوم تولد شوم اميد را در سراب محبت به خاک سپردهاند. تولد، سفري به غربت زندگي؛ به اميد مرگ دوباره.... Waiting at the water's edge سخن پايان :: حال ما از اين که بدتر نميشه، چشم ما بيشتر از اين تر نميشه.:: نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 5:19 بعد از ظهر |+|
I'M SwiMmiN' iN aN oCeaN aLL aLoNe فضاي خالي، نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 5:13 بعد از ظهر |+|
کاش بودی و.... ديگر نيستی اينجا به فاصله يک دنيا عشق نگاه غريبم را میدوانم گامهايم را میشمرم لحظههايم را سال میکنم و خستگیهايم را عادت خوابهايم را رويا دستانم را سايه نگاه اشکهايم را مرهم و دل را ... شايد سنگ صبوری برای سکوت {تقدیم به .....} نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |+|
دوست دارم دیوونه... اي کاش يک پري بودم ... يا حداقل مي توانستم رويايي را به حقيقت تبديل کنم ... يا دستکم مي توانستم معجزه اي بيافرينم ... آن گاه تو را در يک جعبه بلورين حبس مي کردم .... جعبه اي کوچک به اندازه يک بند انگشت ... آنگاه آن را به زنجيري آويزان مي کردم ، و آن را به گردنم مي انداختم ، شايد آن لحظه ، وقتي که به قلبم نزديکتر شدي ، درست همانجا که قلبم به شوق ديدار تو مي تپد ... صداي قلبم را بشنوي ، صدايي که در خاموشي فرياد مي زند ... دوستت دارم نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |+|
رفتم.... (رفتم..مرا ببخش و نگو او وفا نداشت) راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین بر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی بر حسرت ترا با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم با نگفته به خود آبرو دهم رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکشو جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم کاش.... کاش میشد برایت از عشق گفت از درد تنهایی عاشق اما افسوس! ما در میان دیوار های سنگی غرور جان میسباریم. کاش میشد از گلبرگ های یاس برایت بلی بسازم و با هم از مرز های غرور بگذریم. کاش میشد از ستاره های شب برایت بیرهنی بدوزم تا فراموش کنی خودت را. کاش میشد...... نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |+|
|