تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-» بانــــــــــوي بــــــــاران«-(¯`v´¯)-»
>
«๑۩۞۩๑» بانـوي بــاران«๑۩۞۩๑»

یک نفر هست....

 یک نفر هست....

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که این جا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک وتنها، به تو می اندیشد

وکمی،

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است،

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو،

پیوند زده

و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد...

مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 10:25 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

عروسک کوکی

عروسک کوکی


بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند


میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید


میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر


میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوست میدارم "
میتوان در بازوان چیرهء یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود


با تنی چون سفرهء چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف


میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید


میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت


میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم

صدای فروغ ==>دانلود

 



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 11:26 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

«๑۩۞۩๑» بـــی وفـــایی «๑۩۞۩๑»

«๑۩ بی وفایی ۩๑»

وقتی برای اولین بار یه نازنین ترکت کنه فکر می کنی شاید برگرده

وقتی به انتظار می شینی و نمی یاد می فهمی یه بی وفاست و هر روز میگذره و تو می خوای

فراموشش کنی اما از یادت نمیره

وقتی دوباره می بینیش با خودت میگی می بخشمش اما اون دوباره می ره فکر می کنی که 

دوباره برمی گرده؟ 

آره برمی گرده اما دیگه تنها نیست  برمی گرده تا یارش رو بهت نشون بده چون هیچ وقت

نفهمید چقدر دوسش داریو تو تازه می فهمیکه حتی لحظه ای فکر نکرد که شاید تو رو از دست

بده چونکه هیجوقت نخواستتا تورو کنار خودش داشته باشهاما تو همیشه تنهایی هاش رو پر

می کردی همیشه به یادش بودی و برای خوشبختیش آرزو می کردی اما دیگه می دونی توی

زندگی اون جایی نداری و دوباره ترکت می کنه اما اینبار برای همیشه!!!!!!!!!!!!

بی وفا

صبر کن...........

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو

يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو

تو اگر كوچ كني بغض خدا ميشكند

صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو

 ۞۞ نـــامـــه ۞۞
 
اولين نامه من...
اولين نامه تو.....
اولين برگ سفر نامه عشق من و
توست.
و
در اين پندارم....كه اگر عشق سر آغاز وجودست.. كه هست...

آخرين نامه من....
آخرين نامه تو....
آخرين برگ وجود من و توست..
 
 
به امید دیدار ...دوستـتـــون دارم...



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 1:2 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

شعری برای تو

ممنونم از همه دوستای عزیزم که تو این مدت خیلی منو شرمنده کردن...

همتونو دوست دارم...خیلی...

خیلی وقت بود که هوس کرده بودم برم سراغ فروغ...شعراش یه حس عجیبی داره...این شعرم واقعا زیباست تقدیم می کنمش به همه عزیزام ...بخصوص.........

شعری برای تو


این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود

                                                                                                               فروغ فرخزاد

                                                      

قربون همتون....بازم منتظر نظرات قشنگتون هستم...........



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:55 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

اینجا...........كلبه عاشقي من!!!!!!!!

اينجا كلبه عاشقي من است

اين كلبه وسعتي دارد به اندازه دلم و فضايي به حجم حضورم

آنقدر بزرگ است كه صدايم از آن سو، اين سو به گوش نمي رسد كه مي گويم: سلام

و آنقدر كوچك كه گاهي مجبور مي شوم چشمهايم را براي ديدن كرانهايش خسته كنم

مي داني؟

اين كلبه برايم خيلي دوست داشتني است چون به اندازه همين جمله ساده و معصومانه است

مي داني؟

من همه گمشده هايم زندگي ام را در گوشه و كنار اين كلبه جستجو مي كنم

همه لحظات از دست رفته را مي خواهم جايي همين اطراف پيدا كنم

شايد نشود اما من مي گويم مي شود

مي داني؟

اين كلبه با وجود آنكه ديگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده، روزگار سيماني و درخشندگي شيشه اي مدتها فرا روي انسان قرار گرفته، جاني دارد از جنس روح من، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت. آنگونه بگويم كه اگر بداند روزي ماواي نخواهد بود، چه بسا در ساعتي و يا كمتر ديوارهايش فرو بريزد.وآتش عشقخاموش شود

مي داني؟

در دلم نامت را نجوا مي كنم و ديوار ها و پنجره نامت را در ميان چشمانم مي خوانند و با من در انتظارت مي مانند. مي داني؟ مي دانند كه من چقدر دوستت دارم. مي داني؟ مي دانند كه مي خواهم روزي دستت را بگيرم و تو را در كلبه عاشقي به تماشا بنشينم. آري تو را به تماشا مي نشينم روزي، تو را! اي همه چشمان من براي تماشا دوستت دارم

باز هم بنويسم؟

در دفتري بنويسم كه زمان در آن به عقب باز مي گردد,: ياد داري دفتري كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟ميگويي نه!!!! اما من خواهم نوشت

گوشه اي از كلبه، دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و مي گويم دوستت دارم

و هرگز فراموشت نخواهم كرد هرگز تا ابد

به خدا قسم كه درب اين كلبه را به روي هيچ كس باز نخواهم كرد!!!!!!!!

کسی معنی این جمله را به من نیاموخت....

بارها آرزو کرده ام...زودترازتو....قبل از تولدم را.... تا ابد...........

ممنونم از تموم دوستای گلم که تو این مدت غیبتم به یادم بودن.........

بیاید همین جا قول بدیم که تو تنهاییمون به یاد هم باشیم و .......        



نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 1:48 قبل از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com

دوستای گلم سلام.....خیلی دوستون دارم..

سلام .اما با شرمندگی زیاد....

نمی دونم هنوز چند تا از اون دوستای گلم برام باقی موندن ...بعد این مدت.

چون اصلا وقت نشد که بیام و بهشون سر بزنم .به خدا اوضاع وب اینجا خرابه.بهترین کار به نظر من ارتباط از طریق آی دی یا هو هستش .

هم سریع و هم راحته.حالا اگه خواستید آی دی زیرو اد کنید و بعد از اد کردنش خودتونو معرفی کنید.

اینجوری لااقل می تونیم از آپ شدن وبلاگامون هودیگرو باخبر کنیم.

نظر شما چیه !؟

باز هم شرمنده همه شمام......

آی دی :     ladyofrain.antifilter  


 

کاش می دانستی!؟

کاش میدانستی

این رو زها

چقدر دلگیرم

نمیدانم

چه شده است

چه ها بر سر رفته است

فقط

دلم  میخواهد بنویسم

دلم میخواهد شکوه کنم

اشکهایم همچنان

بر روی گونه ماسیده است

نمیدانم

چه بر سر این چشمها آمده است

که هی مثل باران بهار

 رگبار سر میگیرد

در این بیداد

در هجومی

از این همه وحشیگری زمان

به تاراج رفته ام

از این همه

نقش های خیالی

بو م های خالی

همهمه سکوت

دلتنگم 

ساز کوک ندارد 

غم از سینه میترواد

و درد بر پیکرم میتازد

روزها ورق میخورد

ساعتها ثانیه ها را در دلواپسی خویش

میکشد

و من فقط

سکوت ثانیه های شب را  به شماره میگذرانم 

تیک تاک تیک تاک

اما هیچگاه حرف تازه ای ندارد

جز آخرین آرزو ها

 که بر لبان خسته جاریست

اینجا نور ندارد

آسمانش ستاره ندارد

فقط

دود و دود و دود

و سیاهی است

شک دارم

اینجا جای من نیست

نفسم گرفته

چرا این پنجره هیچوقت نسیم ندارد ؟

باید بروم

نمیدانم به کجا

شاید سفری بی بازگشت

تا بی پایانی یک آغاز

افسوس!! 




نوشته شده توسط ___XXX___ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 10:18 بعد از ظهر

|+|

http://ladyofrain.blogfa.com